ه.ا.سایه
ای مرغ گرفتار بمانی و ببینی
آن روز همایون که به عالم قفسی نیست
+ نوشته شده در جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۲:۳۱ ب.ظ توسط ریحان
|
ای مرغ گرفتار بمانی و ببینی
آن روز همایون که به عالم قفسی نیست
از تمام راز و رمزهای عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف ساده ی میان تهی
چیز دیگری سرم نمی شود
من سرم نمی شود ولی...
راستی دلم که می شود
زندگی زندان سخت و محبس دیرینه است
کی از این زندان دیرینه رها خواهم شدن
من که با تار دلم وصلم به پود زندگی
کی از این پود غم آلوده جدا خواهم شدن
غمی در سینه ی دریا نهفته ست
که می خواهد برافشاند به ساحل
چو می بیند که ساحل ژرف خفته ست
نگه می دارد آن را باز در دل
*
به جان ساحل آشفته اما
غمی دیگر در دوزخ گشاده ست
شفا می خواهد از آغوش دریا
ولی چون مرده بر جای اوفتاده ست
*
کنار هم دو سرگردان دو غمناک
خبر از درد همدیگر ندارند
یکی را آرزو آب و یکی خاک
دریغا عشق را باور ندارند